خرید بک لینک
بهار رو به پایان است و تابستان داغ در پیش . تابستانی که از همه دنیای گذشته ما فقط داغی را دارد. تابستانهای کودکی پر از شیره حیات بودند. نه داغی گرما حس میشد و نه تر تر کولر و نه بعد از ظهرهای ملال آور یک جور خوشبختی ناب بی نظیر بود . طولانی و بی انتها. در بازگشت به مدرسه شیره ی لذتِ خوردن و خوابیدن و بازیهای تابستانی در رگهایمان جاری بود و با این همه، خوف از ناظم و معلم وقتی به چهار دیوار تنگ مدرسه میرسیدیم لالمان میکرد. تابستانهای من غرق در بازیهای تک نفره خود ساخته بودند. نه مثل مهمانهای علیخانی محروم بودم و نه همچون کلوپ بچه پولدارهای تهران غرق نعمت. تابستانها برای من بازی با عدسی ها و ذره بین ها . ساختن فیلم روی نوار نایلونی و نمایش آن با همین عدسی روی دیوار . نقاشی روی دیوارهای اتاق خواب و ترازو بازی بود . با یک خط کش و دو سه تا پاک کن و کتاب ها . کتابها که دراون دهه های تباهی و سیاهی و نبود پالادیوم و مال و پارک آب و آتش و تلویزیون جهان را روشن میکرد.به لطف نبودن کنکور و یا دور بودن و هیبت نگرفتنش دراون سالها درس و کلاس کمکی هم نبود. خوب بود. عالی بود . گاهی عربی میرقصیدم . گاهی شیرینی میپختم. گاهی به خوشی مهمان خانه خاله ها میشدم و با دختر خاله ها جیک جیک میکردیم . گاهی مسافرت میرفتیم . به سبک پدرم با ماشین . جاده یک جور نفرین شیرین برای پدرم داشت هر کجا جاده بود بای

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 1:59

دیروز برف در تنگنای کوه آب شد. رگه سفید که خاکستری و محو شده بود دیروز به کلی ناپدید شد. قطره قطره آب زلال شد و رفت در دل کوههای البرز . اگر بشر روی کره زمین نبود دنیای طبیعت چقدر زیبا و بی نقص بود اما با بشر، جهان یک مزاحم پر روی پر مدعا دارد. دسته دسته آدمها به دنبال افکار مغشوش علم و کتل به دست میگیرند و مزاحم دنیا میشوند. ادیان و مذاهب و فلسفه ها و اخلاقیات و این روزها حتی پیروان انواع و اقسام روشهای خاموش کردن شهوت برای خودشون پرچم دست و پا کردند. هر کدام یقه شان را برای نظرشان پاره میکنند . رگهای شقیقه برجسته میشود دهان کف میکند چشمها درانده میشود برای نظریه هایی که با عمر هشتاد ساله بشر در اعماق خاک محو و گم میشوند. اما قطرات زلال آب در خاک البرز مکیده میشود و هرگز شک نمیکند که بخار شوم یا فرو بروم. ببینید کارمان به کجا کشیده که از حسرت خوردن به حیوانات رسیدیم به حسرت آب و سنگ و کلوخ بگذریم مراسم تحلیف در تهران برگزار شد . مطب تعطیل نبود و من در میان کش و قوس آمدن پرسنلم که شکایتشان را به این طریق نشان میدادند کار داشتم . شهر تا غروب خلوت بود و بعد شد همانی که بود . پلیسهای بلند بالای مرتب با لباسهای سبز زیر پلها ایستاده بودند و چند تایی موتوری لباس شخصی به قواره دیوار در اتوبان رفت و آمد میکردند. هر چی فکر کردم نفهمیدم نیروی لباس شخصی سیاه پوش با قواره دیوار چین و ریش دا

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 1:59

امروز روز آخر مهر است . برای من که بچه دارم و به مدرسه میفرستم ماههای پائیز و زمستان و حتی بهار با یک جور زد و خورد همراه است . بیدار کردن بچه ها صبح واقعا عذاب آور است و گاهی از خودم میپرسم اصلا به من چه؟ برای چی من نباید زیر پتو باشم. من هنوز به اندازه همین بچه ها هستم . همانقدر نادان و با انبوهی مسئولیت . با مهربانی با ناز و نوازش یا موزیک ملایم با تشر با داد و فریاد با قهر و آشتی . بزرگترین همدم دوران مدرسه ام ساعت کوچک آبی رنگی بود که دو تا قواص عقربه هایش بودند. تا طرح هم که میرفتم هر روز بیدارم میکردند تا اینکه با همسرم ازدواج کردم واو ساعت شماطه ام شد از فرط سحر خیزی . بچه ها اما امروز ها فرق دارند متوقع تر و نیازمند بیشتر به توجه و البته من از توجه لحظه به لحظه مادر جانم عاجز بودم . نمیتوانم بگویم چه اتفاقی افتاده ولی فکر میکنم زمان تغییر کیفیت داده و روزها و سالها کم و کوتاه شده اند. بگذریم پائیز بالاخره با خنکی آمد . دو هفته پیش برفکی بر سر قله های تهران زد که آّب شد ولی دلم را خنک کرد. این روزها که سن و سال ناجوری پیدا کردم شبها را با انواع و اقسام وسایل کمکی برای خوابیدن سر میکنم. پنبه مخصوص برای گوشهایم تا صداها را نشنوم . چشم بند تا سینوسها و چشمانم را بپوشاند. یک جور سیلیکون برای لای انگشتان پایم تا از ایجاد قوز کنار شصت پا جلو گیری کنم . آن خواب بی هوشی نوجوا

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 1:59

دیشب میکرو با من از کیف زلزله صحبت میکرد. در اتاقش دنبال ستونهای امن بود و با راحتی میگفت این دیوارها که میریزه و من تنم میلرزید. منزل ما نزدیک گسل داوودیه است . اتفاقا این گسل گسل دیگری را قطع میکند. از من پرسید ما نزدیک گسلیم ؟گفتم بله . گفت برای کیف؛ بیسکوئیت. چراغ قوه . رادیو جیبی با باطری. آب معدنی . پتوی سبک و سوت لازم داریم . وقتی گفت سوت یک دفعه حس کردم از چه چیز وحشتناکی صحبت میکند. در اتاقش تخت دو طبقه دارند. ماکرو طبقه بالا و میکرو پائین میخوابد این تصمیم خودشان است. من از بچگی عاشق تختواب دو طبقه بودم .برای همین میرفتم بالای رختخوابهای تا شده و اطراق میکردم . برای بچه ها که خریدم انگار من هم کیف میکنم. میکرو تختش را که چرخ دارد هل میدهد به داخل .آنجا یک اتاق امن است. بهش گفتم جای تو امنه. در دلم آشوبی شد. بچه ادامه دارد . باید یک جفت سرپایی جلوی تخت باشد تا موقع فرار اگر شیشه های شکسته بود بتوانم فرار کنم. خواستم بخندد گفتم نباید کیفت این وسط باشه ساک اسکیت هم باید ولو نباشه وگرنه با مخ پرت میشی. خندید. فکر کردم باید بگذارم تمرین کند و یاد بگیرد . کاری که ژاپنی ها کردند و چینی ها تا تلفات ندهند به زلزله. ولی عادت ایرانی عمیقم به من میگوید فکرش را نکن. توکل به خدا. میکرو کم کم خواب شد. صورتش را بوسیدم و با خودم فکر کردم عشق مادری دردناکترین نوع عشق است . هیچ معشوقی این

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 1:59

صفحه بندی